صبح جمعه بیست وسوم مهرماه در میان همهمه و سروصدای سرشار از شادی دختران دانشجوی رشته‌ی تاریخ ادیان دانشگاه کاشان که مینی‌بوس را پر کرده بود، من با هیجان تمام به صحبت‌های استاد آنها، آقای دکتر جواد روحانی گوش داده بودم که با موهای سفید کم پشت، لباسی بسیار ساده وقیافه‌ای فروتنانه برای من سخن می‌گفت.

این صحبت‌ها در جاده‌ی قهرود صورت می‌گرفت در آخرین روزهای اولین ماه پاییز89

آخرین باری که قهرود را با فرصت زیاد پازده و از دیدن مناظر اطرافش لذت برده بودم در زمستان برفی 1376 بود که به همراه تعدادی از بچه‌های تلویزیون برای تهیه‌ی گزارشی در زمینه‌ی فولکلور و گویش بومی این روستای کهن سال به آنجا رفته بودیم. و همسفران امروز ما تعدادی دختر و پسر با نشاط و امیدوار بودند که به صورت اردویی، قصد دیدار از اماکن تاریخی بویژه مسجد علی قهرود را داشتند.

من هرگاه که از پیچ انشعابی جاده‌ی قمصر به سمت قهرود روانه می‌شوم، به یاد نکته‌ای از سفرنامه‌ی  تاورنیه سیاح وجهانگرد اروپایی می‌افتم که که در جریان بازدید خود از کاشان دریکی از سفرهای خود به ایران در قرن هفدهم در باره‌ی قهرود چنین می‌نویسد:

«...در خروج از کاشان باید سه لیو در جلگه راه رفت و بعد داخل کوهستان شد. در آنجا کاروانسرایی خوب و آجری دیده می‌شود. از آنجا داخل درّه‌ی مصفّایی می‌شود و مدتی دراز از کنار نهری حرکت می‌کند که راه آن خیلی تنگ است. در آخر این دره دیوار عظیمی دیده می‌شود که عرض دره را کم کرده دو کوه طرفین را به یکدیگر اتصال می‌دهد. این دیوار بیش از یکصد قدم طول وسی پا قطر و زیادتر از پنجاه قدم ارتفاع دارد. آن هم یکی از بناهای شاه عباس بزرگ است که می‌خواست جلو این دره را سد کرده و منبع آبی تشکیل بدهد که از آب‌های ارتفاعات پر شود و در موقع احتیاج به کاربیآید. در زیر آن دیوار دریچه‌ای ساخته شده که هر وقت بخواهند آب را جمع وحفظ کنند، آن را می‌بندند. ودر موقع حاجت آن را باز کرده آب را به جلگه‌ی کاشان رها می‌کنند. از آن آب‌انبار تا قهرود دوساعت راه است. قهرود قریه‌ی بزرگ و پر جمعیتی است. در زمینی که اطرافش را کوه بلندی احاطه کرده ودرخت گردوی بسیار در آنجا کاشته شده است. خانه‌های آن هم خیلی پست و از سنگریزه بنا شده است. کاروانسرای آن خوب وراحت است. این قریه یک کوچه بیشتر ندارد. اما نیم لیو طول آن است. و در زمستان بواسطه‌ی نهری که از وسط آن می‌گذرد و پر از ریگ‌های درشت است، بسیار بد و ناراحت وصعب العبور است. در اطراف قریه مثل اغلب جاهای ایران شغال بسیار است، که حیوانی است از جنس روباه و شب‌ها صدای کریهی دارد. وقتی یکی از آنها فریاد وجیغ خود را سر دهد، همه به او جواب می‌دهند. از قهرود باید سه لیو در میان کوه عبور کرد، از آنجا تا اصفهان بیش از دوازده لیو باقی نمی‌ماندکه همه‌ی جلگه صاف و اغلب زیر زراعت است...»

 ( برگرفته از کتاب کاشان در گذار سیاحان/   

گرد آوری و پژوهش محمود ساطع/ ص 103)

........................

در آفتاب ملایم پاییز 89 صبحانه را در کنار سد قهرود معروف به سد«شیخ بهایی» صرف می‌کنیم. برای رسیدن به سد، باید حدود دو کیلومتر پیاده به همراه آب باریکه‌ای که از لابلای سنگ‌ها به سوی سد روانه است، حرکت کنیم. جمع دانشجویی بامتانتی است. 8 دختر. دو پسر. دو استاد رشته‌ی ادیان وعرفان. ویک مهمان که من باشم.

سد، خالی از آب است. بیل‌های مکانیکی مشغول لایروبی هستند. از روی تاج رد می‌شویم و در پای یک دیوار سنگی، سفره پهن می‌شود توسط دخترهایی که باید روزی سفره‌های گسترده‌تری را برای شوهر و فرزندان وفامیل هایشان پهن کنند.

در دل دعایشان می‌کنم و از خدای بزرگ آرزوی خوشبختی آنها را دارم. نمی‌توانم از وقار و بزرگ‌منشی این عزیزان که در همه حال لبخند را فراموش نمی‌کنند، بی اعتنا رد شوم. رنگ رخساره‌هایشان حکایت از امید همراه با نجابت درونی آنها دارد. دو تن از آنها که از شهرضا هستند، ذاتا ایلیاتی هستند و نژاد از اقوام قشقایی می‌برند.

سخن از شادروان محمد بهمن بیگی به میان می‌آید که چه خدمات بزرگی به عشایر جنوب ایران کرد.

ملاحت و بزرگواری خاصّی در چهره‌ی این دو دانشجوی شهرضایی هویدا می‌شود. می‌خواهند بگویند ما با بهمن‌بیگی فامیل هستیم. ولی حجب وحیا مانع این خودنمایی می‌شود. جمعی که دور سفره‌ی صبحانه نشسته‌اند، بار دیگر این نکته را تداعی می‌کنند که هنوز می‌توان به اصالت‌های ایرانی امیدوار بود. ایران در عمق خود هنوز ندای سرزندگی می‌دهد. تکانه‌های شدیدی آن را لرزانده است. ولی ایرانی اگر فرصت پیدا کند، خود را و سایه روشن‌های زیبای زندگی‌اش را دوباره پیدا می‌کند.

کوه‌های ایران غرور آفرین است. رودخانه‌هایش سرود زندگی را جاری می‌سازند وجاده‌های پر پیچ وخمی که گاه با تندی درهم گره می‌خورد وگاه با ملایمت نگاه تورا به آسمان می‌دوزد، از افق‌ها و فردایی روشن حکایت می‌کند.

ساعت ده صبح جلوی مسجد علی قهرود پیاده می‌شویم. ولی اینبار مسجد «کله» برای من دیدنی‌تر می‌نماید.

شیب‌های قهرود خیلی تند است. من به زمستان های پر برف روستا فکر می‌کنم.

قبل از اینکه متولی مسجد «کله» را پیدا کنیم، پیر مرد عصا بدستی توجه مرا به خود جلب می‌کند وهمراه با آن فکری از ذهنم عبور می‌کند که در پایان این عبارت، از آن سخن خواهم گفت.

با پیر مرد مشغول گفت وگو می‌شوم. سواد ندارد. همسرش هم فوت کرده است.

: قهرود در حال حاضر چقدر جمعیت دارد؟

: سیصد چهارصد نفر!

: خودت چند فرزند داری ؟

: من هیچ وقت فرزندی نداشته‌ام.

ضرورتی برای ادامه‌ی صحبت با او نمی‌بینم. این همان چیزی (نداشتن فرزند) بود که در اولین نگاه به او از ذهنم گذشته بود.

امروزه برای پیدا کردن هرگونه اطلاعاتی راجع به هر نقطه از دنیا نیاز به وقت و انرژی زیادی نداریم. من هم قصد ندارم حرف‌های تکراری را درباره‌ی قهرود تکرار کنم. اما مسجد کله ونوع معماری قهرود دیدنی است. باید رفت واز نزدیک دید.

دو حمام عمومی (مردانه و زنانه) در قهرود هست که متعلق به دوران صفویه است. هر دو حمام دایر است. اهالی ده وجهی را مقّرر کرده‌اند که سالیانه به حمامی بپردازند و در هر موقع از شب و روز که خواستند حمام بگیرند، باید حمام همیشه گرم باشد و دایر.

حمام‌های عمومی قدیم را هر کس به یاد داشته باشد، دارا ی دو قسمت اصلی بود که با راهروهایی همراه با پیچ وخم به هم وصل می‌شد: سرماخو و گرماخو.

سرماخو که طبیعتاً از دمای ملایم‌تری برخوردار بود، در واقع رختکن بود. ستون‌های سرماخون حمام مردانه‌ی قهرود را که شمردم هشت تا بود با فاصله‌های دومتری که سقفی سخت سنگین را در طول چهار صد سال روی خود تا حالا نگه داشته‌اند. ستون‌های گرما خو قطورتر بود با فاصله‌ی چهار متر و تعداد چهار.

نکته‌ی قابل توجه دیگر اینکه بر خلاف ستون‌های حمام مردانه که گرد و مدور بود، ستون‌های حمام زنانه به صورت چند ضلعی و در واقع چند بُعدی بود. و رویهم رفته حمام زنانه از فخامت حمام مردانه بی‌بهره بود.

در همه حال حواسم جمع اطرافیانم هست و عجیب این آقای دکتر روحانی شوخ  و سروحال است.

 دکتر مشهدی مدام جویای احوال من است که این اردو به من بد نگذرد. دوازده سال پیش که قهرود را دیده بودم، خانه‌هایش با همان روز اول که بنا شده بود تفاوتی در خود نداشت. اما امروز اکثر قریب به اتفاق خانه‌های این روستا با زرق وبرق تازه‌ای بنا شده است که برخلاف نیم سال دوم سال، قطعاً در نیم سال اول از شور و حال بیشتری برخوردار هستند. نکته‌ی قابل ملاحظه در این ارتباط این است که تاورنیه در کتاب خود، خانه‌های این قریه را در ارتفاعی پست توصیف می‌کند. در حالیکه خانه‌های امروز قهرود چه قدیمی و فرسوده، وچه نو و بازسازی شده، همه در بالاترین نقطه‌ی کوه‌های اطراف قرار دارد.

در این ارودی چند ساعته خیلی سعی کردم اسم همه‌ی دانشجوها را در حافظه بسپارم. ولی برایم مقدور نبود. دو دانشجوی پسر، همشهری خودم بودند: باغبانی و حاجی‌حسینی که دورادور خانواده‌های آنها را می‌شناختم.

 خانم نیکبخت بچه‌ی نصرآباد اصفهان بود. خانم تیموری که از قدرت رهبری ماهرانه‌ای برخوردار بود و توازن رفتار و کم حرفی‌هایش نمی‌توانست من را به یاد غزل‌های حافظ نیاندازد، یکی از همان شهرضایی‌ها بود. خانم دیگری در کنارش به او کمک می‌کرد که می‌توانم ادعا کنم هیچ‌گاه در زندگی‌اش، کسی از دست او ناراحت نشده و نخواهد شد. پرحرف بود. ولی بزرگواری‌اش به بی‌کرانه‌ها پیوند می‌خورد.

نماز را در مسجد علی می‌خوانیم و برمی‌گردیم. ناهار در یکی از پارک‌های ورودی قمصر صرف می‌شود. با آرامش مطلق. سالاد الویه. سفره‌ای به عمق قناعت  و مناعت خانواده‌هایی که این بچه‌هارابزرگ کرده‌اند و به جامعه تحویل داده‌اند. آفتاب ملایم پاییز، بوی خوش زندگی را در همه جا می‌پراکند. دوباره در دل دعایشان می‌کنم.