قالیبافی هنر درد
مادر هم که چارهای جز تسلیم شدن نداشت سریع چاقوها و قیچی قالیبافی را از روی تخته برمیداشت و در دامنش پنهان میکرد. راستش را بخواهید، چندین بار دست خودم را بریده بودم و یکبار هم که میخواستم نوک ریشهها(گرههایی که قالی با آن شکل میگیرد) را ببرم، چلههای قالی که از بالا به یک آهن استوانهای قطور و از پایین هم به یک آهن مشابه وصل شده بود بریدم؛ که تا چند روز جرات بالا رفتن از دارقالی را نداشتم. اما وقتی به دستهای مادر که با زیبایی ریشه میزد نگاه میکردم به یادگیری این هنر علاقهمندتر شدم. او چاقوی قالیبافیش را -که با نعلبکی تیز میکرد- در یک دست میگرفت و با دست دیگرش هم یکی از نخهای رنگارنگی که گلولهای از آن را در دامنش گذاشته بود بر میداشت؛ انگشتان دستش را همراه با نخی که در دستش بود، بین چلههای سفیدرنگ میبرد و همزمان با بیرون کشیدن دستانش، به یک ضربه سریع چاقو، قسمتی از نخ را که گره زده بود از دسته نخهای دامنش جدا میکرد تا یک ریشه به وجود آید. بزرگتر که شدم، ریشه زدن را یاد گرفتم و طولی نکشید که مادر «سياه زدن»( نقشه خوانی) را هم به من آموخت. (دو تا وانه يه آبي يكي ام وانه سه تا گلي چارتام وانه دوتا گلي سه تا وانه يه آبي جاش يه دوقي يم جا سرمه اي...) اما پود دادن کار من نبود. دستان قوی میخواست که بتواند «پود زیر»(نخ آبی رنگی که از بقیه نخهای به کار رفته در قالی ضخیمتر بود) و سپس «پود رو» که چندین برابر کوچک تر از پود زیر بود را از بین دو ردیف چله سفید رنگ رد کند. بارها دست مادرم در هنگام پود دادن زخمی شد؛ چون او باید دستش را از بین دو ردیف چله رد می کرد و نخ پود را از بین آنها عبور میداد؛ مادر به این زخمها عادت کرده بود. اما شانه زدن و سپس «پوچونه»(گرفتن پرزهای سر ریشهها) را من انجام میدادم، ولی قیچی کردن سر ریشهها کار مادر بود؛ چون به دقت و تجربه زیادی نیاز داشت و ریشهها باید موازی و همسطح با ریشههای رج زیرین قیچی میشد. چند ماه که گذشت، قیچی کردن را هم یاد گرفتم و با این شرایط اگر دختر بودم مادرم میتوانست مثل زن همسايهمان به زنهاي محل بگويد: «دخترم،دختر قابلي شده». فقط چند سال از آن روزها ميگذرد؛ اما نه ديگر دختري را به خاطر هنر قاليبافي ميستايند و نه از صداي تق تق شانه قاليبافان در كوچه پس كوچههاي شهرمان خبري است. خدا ميداند چقدر دلم براي صداي مادراني كه با حس خاصي نقشه قالي را ميخوانند تنگ شده است: « دو تا وانه یه ملهئی بند ر جاش دمش پس چار تا تا وانه تو بزن...» گاهی هم اشعار محلی را میخواندند که متناسب با مهارت بافنده ریتم خواندن تند یا کند میشد. به قول رباب شکرایی که 50 سال قالیباف بوده و اینک از آرتروز گردن رنج میبرد:«هر ک دسش تندتر بو، تندتر میخو» از شعرها و لحن خواندنها وضعیت خانوادگی قالیباف مشخص بود؛ اگر خانواده عروسی داشتند از چند ماه مانده به زمان عروسی، تا چند هفته بعد از عروسی، بافنده شعرهای شاد را که در عروسی خوانده میشد، می خواند: «آی بالا بالاییم ما، طایفه دومادیم ما. کوچه تنگ بله، عروس قشنگ بله، دس به زلفاش نزنید مرواری بند بله...» اگر کسی از خانواده از دنیا رفت بود هفت روزبعد از مرگ او، دوباره با لباس سیاه به قالیبافی میپرداختند؛ و هر کس به شیوه خودش همراه با قالیبافی عزاداری هم میکرد. « دوتا مرغی بودیم برشاخه پسته/ فلک سنگی زده بالم شکسته/ فلک سنگی نزن بالی ندارم/ غبار بیکسی بر من نشسته» فاطمه چمنی مجرد که سالها در یکی از محلههای سنتی کاشان ساکن بوده است درباره نحوه عزاداری یکی از آشنایانش میگوید: « بعد از مرگ پدرش همراه با قالیبافی میگفت: گوریده بود، شوریدهتر شد مادر»(اوضاع از این که هست بدتر شد) مادرانی که فرزندانشان به خدمت سربازی رفته بودند، دلتنگی خود را با خواندن اشعار خاص در هنگام قالیبافی ابراز میکردند: « نشستم بر لب جوب صفادار/ ز بس که گریه کردم از غم یار/ بده دسمال و بندم روی چشمام/ که شاید خوب شود از بوی دستمال/ گل سرخ و سپیدم کی مییایی...» جالبتر آنکه این زنان هنرمند در هنگام بیماری نیز سعی میکردند با قالیبافی خود را مشغول کنند و شاید قالیبافی در این زمان برای آنها بهترین استراحت بود. آنان بیمار بودن خود را در پشت دار قالی اینگونه بیان میکرند: « سرم درد میکند یاری ندارم/ شدم بیمار و غمخواری ندارم/ شدم بیمار در این دشت و بیابون/ هنر دارم ولی کسی ندارم» گروهی نیز به ذکر صلوات میپرداختند و یا اشعار عزای سیدالشهداء را زمزمه کرده و با گره زدنهای پیاپی، نقشهایی را میآفریدند که پروفسور پوپ آمريكايي كه عمري را با دانش و بينش در تحقيق و بررسي آثار و صنايع تاريخي ايران به سر برده درباره آن میگوید: «بافندگان كاشان ثابت كرده اند كه مي توانستند فرشهاي تصويري ببافند چنانكه با بهترين كارهاي استادان چيني و اروپائي دوره گوتي برابري كند». قالیبافی برای زنان کاشان تنها یک شغل نبود، بلکه آنان به این واسطه آثاری را خلق میکردند که به تعبیر احسان نراقی ارزندهترين نماينده انديشه هاي لطيف انساني و زيباترين پديده دلپذير هنري به شمار ميرود. طرحهاي قاليکاشان ريشه در فرهنگ قومي آمال و آرزوهای دیرینه انسانی دارد، چنانکه وجود نشانهای اسطورهای مانند گاو،گوسفند، گیاه وخورشید که هر کدام در بین ایرانیان باستان قداست ویژه داشتهاند در نقشههای قالی کاشان دلیل بر این گفته است و براساس گزارش منتشر شده در فصلنامه فرهنگ مردم كاشان پژوهشگران ضمن مقایسه طرحهای سفالینههای سیلک با نقشههاي قالي كاشان حدس زدهاند که احتمالا نقشه كشي در آن دوره در كاشان وجود داشته است. با کمی دقت و توجه به نام و نوع نقش و نگارهای موجود در نقشههای قالی کاشان - " ترنج و محراب"، "محتشم كاشان"، "گلداني و درختي كاشان"، "شكارگاه"، " حيواني"، " بتهجقهاي كاشان"، " سجادهاي كاشان"- میتوان رد پای اسطورهها و دین را در این نقشها و نقشهها پیدا کرد. بیهوده نیست که سرانتوان شرلي درباره كاشان این گونه سخن میگوید: «قاليهاي اين شهر از نظر ظرافت اسباب اعجاب مي شود». هنرمندان کاشانی با گرهزدن بر نخهایی که تمام مراحل تولید آنها در همین شهر صورت میگرفت، تصویری از بهشت خیالی خود میآفریدند. ذوق و سلیقه قالیبافان کاشان از دیرباز توجه جهانیان را به خود جلب کرده، به گونهای که تابلو فرشهای کاشان، زینت کاخها و دربار سلاطین جهان گردید. شاهان ایران در مراسم میگساری به جای گل ریختن در محل مراسم، قالی پهن کردند و شاه عباس صفوی به سران کشورهای دیگر قالی هدیه میکرد و در زمان وی قالی کاشان به کشورهای اروپایی صادر شد. قالیبافی همانگونه که موجب آرامش درونی شخص، کمک به اقتصاد خانواده و کشور بود، نوعی اتحاد، همبستگی و همیاری را نیز در همسایگان، فامیل و اهل محل ایجاد میکرد. « رسم بود میرفتن کمکی میرفتیم که قالی زودتر پایین بیاد ». «کمکی گرفتن» و « کمکی رفتن» نزدیک عید نوروز رواج بیشتری داشت؛ چون قالیبافان سعی میکردند که قالی را چند هفته به عید تمام کنند و اگر کسی نتوانسته بود قالی را تمام کند زنان فامیل و همسایه به کمک او میرفتند و صاحب قالی نیز با پیش آمدن شرایط مشابه این لطف دوستانش را جبران میکرد. در هنگام پایان کار قالی نیز که در کاشان به «چله بری» معروف است سعی میشد که تمام اعضای خانواده حضور داشته باشند تا همه در این شادی سهیم شوند. این زیباییها و جذابیتها باعث میشد تا زن کاشانی علاوه بر تمام مشغلههایی که داشت از قالی بافی دست نکشد. خانم سلماني که51 سال است قالي مي بافد با نشان دادن انگشتان دستش میگوید:« این قاچها به خاطر یه عمر قالی بافیه، پنج سالم بود پدرم فرستادمان روي تخته قالي. ما خودمان هم بافتن قالي رو دوست داشتيم. جمعهها هم قالي ميبافتیم، حتي برادرم هم به ما كمك ميكرد». او قالی را ارث نیاکانش میداند و میگوید: « قاليبافي مال مان، از قديميیا به ما ارث رسيده ». جامعه نیز برای زنان و دختران قالیباف ارزش قائل بود و همین ارزش نهادن سبب میشد تا زنان برای قالیبافی روزانه خود برنامه ریزی دقیقی انجام دهند. «قالي مي بافتيم ، بچهداري هم ميكرديم، تمام كارایی كه ميخواستم برا بچام(فرزندانم) بکنم، مثل پختن غذا و روفتن خونه(تمییز کردن) همه اينا رو تا ساعت 9 صبح انجام مي دادم و برميگشتم رو تخته قالي؛ يك ساعت به ظهر از روي قالي بلند مي شدم تا نون ظهر رو به بچام بدم.» نمیدانم در شهر من چه اتفاقي افتاده است؟ چرا دختران شهرستان كاشان كه دنيا آنها را به خاطر نقش و نگار قاليهایشان ميستايد، دست روی دست گذاشتهاند و شاهد نابودی این هنرند؟ در شهر من دیگر صدای شانه قالیبافی خواهرانم به گوش نمیرسد و اگر نبود مادربزرگم که گاه گاهی یاد گذشته میکند و شانه بر تارو پود قالی میکوبد، از غصه بیتاب میشدم. امروز خواهرانم چقدر دلیل و بهانه برای قالی نبافتن دارند. « درس داریم.» «کار تو خونه رو دوست ندارم» «این همه که مادرم قالی بافت به کجا رسید». «لیسانس نگرفتم که پشت قالی بنشینم». «آینده دار نیست، مسوولان برای قالیباف تره هم خورد نمیکنند، چند سال است که قرار شده قالی بافها را بیمه کنند و...» بر اساس تحقیقات انجام شده در یکی از شهرهای کوچک اطراف کاشان، با اینکه جمعیت آن در دو دهه گذشته سه برابر شده است اما جمعیت قالیباف آن نصف تعداد دو دهه گذشته است. علي اكبر رمضانزاده كه سالهاي سال در این شهر نقشه قالي ميكشيد و نخ و پود قالیبافان را تامین میکرد، کار خود را رها کرده و به خوار و بار فروشی مشغول است. او با لحنی تاسف انگیز میگوید: الآن حدود 80 درصد خانوادههاي ما قالي نميبافند، دخترها ميگويند، ميخواهيم درس بخوانيم و قالي نميبافيم، البته همه اين طور نيستند». غروب است؛ تا لحظاتی دیگر خورشید آسمان را ترک می کند و سیاهی شب همه جا را فرا میگیرد؛ کنار قالی دستباف مادرم مینشینم. قالی که یادآور خاطرهای شیرین کودکیم است. قالی که خواهرم با آن لقب «دختر قابل» را گرفت؛ و در حالی که صدای زمزمة مادرم را موقع قالیبافی به یاد میآورم (دو تا وانه يه آبي يكي ام وانه سه تا گلي چارتام وانه دوتا گلي سه تا وانه يه آبي جاش يه دوقي يم جا سرمه اي...) به این خبر منتشر شده در رسانهها فکر می کنم که: شهری در چین به نام کاشان تأسیس شده است که شهروندانش با استفاده از الگوهای ایرانی قالی هایی به نام «قالی کاشان» به دنیا صادر می کنند. و شاید روزی برسد که مسوولان چین به میهمانان ایرانیشان قالی دستباف هدیه دهند.
محمدعلي خرمي مشكاني
khorrami.mashkani@yahoo.com